تبليغاتX
سادیسم
تراوشات یک ذهن بیمار!

 

 استاد دانشگاه با این سوال ها
  شاگردانش را به يك چالش ذهنی
 کشاند.
 
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را
 خلق کرد؟
 
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله
 او خلق کرد"
 
استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز
 را خلق کرد؟"
 
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
 
استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را
 خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق
 کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و
 مطابق قانون که کردار ما نمایانگر
 صفات ماست , خدا نیز شیطان است"
 
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد.
 استاد با رضایت از خودش خیال کرد
 بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده
 به مذهب افسانه و خرافه ای بیش
 نیست.
 
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و
 گفت: "استاد میتوانم از شما
 سوالی بپرسم؟"
 
استاد پاسخ داد: "البته"
 
شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد,
 سرما وجود دارد؟"
 
استاد پاسخ داد: "این چه سوالی
 است البته که وجود دارد. آیا تا
 کنون حسش نکرده ای؟ "
 
شاگردان به سوال مرد جوان
 خندیدند.
 
مرد جوان گفت: "در واقع آقا,
سرما وجود ندارد. مطابق قانون
فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد
 می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر
 موجود یا شی را میتوان مطالعه و
 آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته
 باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما
 چیزی است که باعث میشود بدن یا هر
 شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا
 دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود
 کامل گرماست. تمام مواد در این
 درجه بدون حیات و بازده میشوند.

 سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر
 برای اینکه از نبودن گرما توصیفی
 داشته باشد خلق کرد." شاگرد
 ادامه داد: "استاد تاریکی وجود
 دارد؟"
 
استاد پاسخ داد: "البته که وجود
 دارد"
 
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه
 کردید آقا! تاریکي هم وجود ندارد.
 تاریکی در حقیقت نبودن نور است.
 نور چیزی است که میتوان آنرا
 مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی
 را نمیتوان. در واقع با استفاده از
 قانون نیوتن میتوان نور را به
 رنگهای مختلف شکست و طول موج هر
 رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما
 شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید

 یک پرتو بسیار کوچک نور
 دنیایی از تاریکی را می شکند و
 آنرا روشن می سازد. شما چطور می
 توانید تعیین کنید که یک فضای به
 خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها
 کاری که می کنید این است که میزان
 وجود نور را در آن فضا اندازه
 بگیرید. درست است؟
  تاریکی واژه ای است که بشر برای
 توصیف زمانی که نور وجود ندارد
 بکار ببرد."
 
در آخر مرد جوان از استاد پرسید:
 "آقا، شیطان وجود دارد؟"
 
زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد:
 "البته همانطور که قبلا هم گفتم.
 ما او را هر روز می بینیم. او هر روز
 در مثال هایی از رفتارهای غیر
 انسانی بشر به همنوع خود دیده
 میشود. او در جنایتها و خشونت های
 بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق
 می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر
 هیچ چیزی به جز شیطان نیست."
 
و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود
 ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود
 وجود ندارد. شیطان را به سادگی
 میتوان نبود خدا دانست. درست مثل
 تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق
 کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته
 باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان
 نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق
 به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند.
 مثل سرما که وقتی اثری از گرما
 نیست خود به خود می آید و تاریکي که
 در نبود نور می آید.
   
نام مرد جوان يا آن شاگرد تيز هوش
 كسي نبود جز ، آلبرت انیشتن ! 
  

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 12:29  توسط psycho | 
 

 

اين هم يك انشاء از يك دختر كوچولو 10 ساله
 
از زبان معلم اين دانش آموز: مسلما اين موضوع انشاء براي هزارمين بار  تکرار شده ، فقط براي اينکه تغييري ايجاد بشود موضوع را اين جوري پاي تخته نوشتم " مي خواهيد در آينده چه کاره بشويد . الگوي شما چه کسي است ؟

 " و برايشان توضيح دادم الگو يعني اينکه چه کسي باعث شده شما تصميم بگيريد اين شغل را انتخاب کنيد . انشاء ها هم تقريبا همان هايي هستند که هزار ها بار تکرار شده اند ، با اين تفاوت که چند تا شغل جديد به آن ها اضافه شده كه بطور مثال ميتوان اين رشته ها را نامبرد:
از زبان يك دانش آموز: من گفتم دوست دارم كه مهندس هوا و فضا شوم ولي پدرم مي گويد الان ام وي ام ( منظور همان MBA است ) كه بهترين رشته ي دنيا است و خيلي پول دارد.

 از زبان ديگر دانش آموز ميشنويم : دوست دارم مهندسي اتم بخوانم ولي پدرم دوست ندارد مي گويد اگر آشپزي بخوانم بيشتر به دردم مي خورد و ...
ولي اعتراف مي کنم از همه تکان دهنده تر اين يکي است " مي خواهم فاحشه بشوم " شايد اولين باراست که يک دختر بچه ده ساله چنين شغلي را انتخاب کرده .

" خوب نمي دانم که فاحشه ها چه کار مي کنند ... ( معلومه که نمي داني ) ولي به نظرم شغل خوبي است . خانم همسايه ما فاحشه است .اين را مامان گفت . تا پارسال دلم مي خواست مثل مادرم پرستار بشوم . پدرم هميشه مخالف است . حتي مامان هم ديگر کار نمي کند .من هم پشيمان شدم . شايد اگر مامان هم مثل خانم همسايه بشود بهتر باشد او هميشه مرتب است . ناخن هايش لاک دارند و هميشه لباس هاي قشنگ مي پوشد . ولي مامان هميشه معمولي است . مامان خانم همسايه را دوست ندارد . بابا هم پيش مامان مي گويد خانم خوبي نيست . ولي يک بار که از مدرسه بر مي گشتم بابا از خانه آن خانم بيرون آمد . گفت ازش سوال کاري داشته . باباي من ساختمان مي سازد . مهندس است . ازش پرسيدم يعني فاحشه ها هم کارشان شبيه مهندس هاي ساختمان است ؟ خانم همسايه هنوز دم در بود . فقط کله اش را مي ديدم . بابا يکي زد در گوشم ولي جوابم را نداد . من که نفهميدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست .

... من براي اين دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر مي کنم آدم هاي مهمي هستند . مامان هميشه مي گويد که مردها به زن ها احترام نمي گذراند .ولي مرد ها هميشه به خانم همسايه احترام مي گذارند مثلا همين باباي من . زن ها هم هميشه با تعجب نگاهش مي کنند ، شايد حسودي شان مي شود چون مامانم مي گويد زنها خيلي به هم حسودي مي کنند . خانم همسايه خيلي آدم مهمي است . آدم هاي زيادي به خانه اش مي آيند . مه شان مرد هستند.

براي من خيلي عجيب است که يک زن رئيس اين همه مرد باشد . بعضي هايشان چند بار مي آيند . بعضي وقت ها هم اين قدر سرش شلوغ است که جلسه هايش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار مي کند . همکارهايش اينقدر دوستش دارند که برايش تولد گرفتند. من پشت در بودم که يکي از آنها بهش گفت تولدت مبارک. بابا مي خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسايه است . گفت مي داند . آن روز من تصميم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هيچ وقت يادش نمي ماند.

تازه خانم همسايه خيلي پول در مي آورد . زود زود ماشين هايش را عوض مي کند . فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که مي آيند دنبالش . اين ور و آن ور مي برند .
من هنوز با مامان و بابا راجع به اين موضوع صحبت نکردم . اميدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند"

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 12:20  توسط psycho | 
 

بسیاری از رانندگان کامیون در ایران، در پشت وسیله نقلیه خود
عبارات یا اشعاری مینویسند که بعضی از آنها بسیار جالب توجهند.

دنبالم نیا اسیر میشی

من ميروم............  ......... ..تو هم بيا!

زيبا رويان بي وفايند

داداش مرگ من يواش

در قمار زندگي عاقبت ما باختيم 
بسکه تکخال محبت بر زمين انداختيم

در بيابانها اگر صد سال سرگردان شوم 
به از انكه در وطن محتاج نامردان شوم

خوشگلي بانمکی يک رخ زيبا داری 
بي جهت نيست که در کنج دلم جا داری

تو که بي وفا نبودی پدر سگ! 

عشق تو مرا چو سوزني زرين كرد 
هركه مرا ديد تورا نفرين كرد

خواهي که جهان در کف اقبال تو باشد 
خواهان کسي باش که خواهان تو باشد 

سر بشکند 
دست بشکند 
پا بشکند 
دل نشکند

بيادگار نوشتم خطي به دلتنگي 
به روزگار نديدم رفيق يكرنگي

به تو ديگر نتوان کرد سلام 
به تو ديگر نتوان بست اميد 
به تو ديگر نتوان انديشيد 
که تو ديگر گل ناز همه ای

يا ضامن آهو 
امان ازاين هياهو 

در اين درگه که گه گه کًه کُه و کُه کًه شود ناگه 
مشو غره به امروزت که از فردا نه ای آگه 

اي صوفي برو لقمه خود گاز بزن 
کم پشت سر خلق خدا ساز بزن

بر در و ديوار قلبم نوشتم ورود ممنوع 
عشق آمد و گفت من بیسوادم

احتیاط كن، التماس نکن!

حسنی به مكتب نميرفت باباش گذاشتش كمك شوفری 

بيمه دعای مادر
کسانيکه بد را پسنديده اند 
ندانم ز خوبی چه بد ديده اند؟

از پی شبهای بی فردا دويدن "

گذشته تلخ 
آينده نامعلوم 

ولک قطار نديدی؟

الهي هر كی بخیله ، چشاش بابا قوری بشه 
كچل بشه ، قوزی بشه ، خمارو وا فوری بشه

بالای در باك يک مينی بوس نوشته بود: بخور به حساب من! 

عفت از ناموس مردم كن اگر با غيرتي 
تا كنند عفت از ناموس تو با غيرتان 

بوق نزنيد راننده خواب است


 

اي كه از كوچه معشوقه ما مي گذری 
بر حذر باش كه ما هم از كوچه معشوقه تو میگذريم

دست علي به همرات


 

دلم دادم بری باهاش حال كنی 
نكه بری جيگركی بازكنی !!

بر دريچه قلبم نوشتم ورود عشق ممنوع 
اما عشق دنده عقب وارد شد !

هلاكتم چلو كباب!

در دست علم دارم 
زرين قلم دارم 
نزديک تو نيستم 
از دور سلام دارم

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 12:8  توسط psycho | 


سلام بر دوستان عزیز.....

حقیقتا بنده حسابی گیر فرموده ام .....شاید شما ندانید که ما مشغول طرح خدمات

 قانونی خود در یکی از دور افتاده ترین روستا های کشور میباشیم....!

به هر حال آنچنان در این خدمات گیر فرموده ایم که جهت خروج از آن نیازمند

یاری دوستانیم....پس هر آنکس از خوانندگان عزیزی که در اطراف و اکناف خود....

پزشک بیکاری برای شروع  به طرح سوراغ دارند ....

به اینجانب معرفی و مژدگانی بسیار زیاد دریافت نمایند...!



                                                                                       با تشکر : Psycho


 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 11:59  توسط psycho | 
 

 خانم ها مثل راديو هستند. هر چي مي خواهند مي گويند ولي هر چه بگو يي نمي شنوند.

 

خانم ها مثل شبكه اينترنت هستند، از هر موضوعي يك فايل اطلاعاتي دارند

 

خانم هامثل چسب دوقلو هستند، اگر دستشان با گوشي تلفن مخلوط شد, ديگر بايد سيم را بريد

 

خانم ها مثل موتور گازي هستند، پر سر و صدا , كم سرعت , كم طاقت

 

خانم ها مثل رعد و برق هستند، اول برق چشمهاشون مي رسه , بعد رعد صداشون

 

خانم ها مثل ليمو شيرين هستند، اول شيرين و بعد تلخ مي شوند

 

خانم ها مثل موبايل هستند، هر وقت كاري مهم پيش مي آيد در دسترس نيستند

 

خانم ها مثل گچ هستند، اگر چند دقيقه مدارا كنيد آنچنان سخت مي شوند كه هيچ شكلي نمي گيرند

 

! ; خانم ها مثل كنتور برق هستند، هر چند سالي يكبار سن آنها صفر مي شود

 

خانم مثل فلزياب هستند، هرگاه از نزديكي طلافروشي رد مي شوند عكس العمل نشان مي دهند

 

اگه تيپ بزنيم بريم سر كار، ميگن ببينم با كي قرار داري؟

 

اگه لباسهاي معمولي بپوشيم، ميگن تواصلا' سليقه نداري

 

اگه زياد بگيم دوستت دارم، ميگن باز چه نقشه اي تو سرته

 

اگه نگيم دوستت دارم، ميگن پاي كسه ديگه اي وسطه

 

اگه زياد بهشون زنگ بزنيم، ميگن به من اعتماد نداري

 

اگه زنگ نزنيم، ميگن انگار سرت خيلي شلوغه

 

اگه تو خونه زياد بخنديم، ميگن ديونه شدي

 

اگه كم بخنديم، ميگن بخت الن­س

 

اگه شام بخواهيم، ميگن فقط فكر شكمشه

 

اگه شام نخواهيم، ميگن ذليل مرده شام با كي كوفت كردي!

 

شما بگين ما چيکار کنيم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 13:18  توسط psycho | 
 

 

شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب
شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگه رو مي شناسن
شهر هرت جايي است که همه بَدَن مگر اينکه خلافش ثابت بشه
شهر هرت جايي است که دوست بعد از شنيدن حرفات بهت مي گه:‌ دوباره لاف زدي؟؟
شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند
شهر هرت جايي است که درختا علل اصلي ترافيک اند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند
شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند
شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند
شهر هرت جايي است که همه با هم مساويند و بعضي ها مساوي تر
شهر هرت جايي است که براي مريض شدن و پيش دکتر رفتن حتماْ بايد پارتي داشت
شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده چند چادر برپا کرد
شهر هرت جايي است که خنده عقل را زائل مي کند
شهر هرت جايي است که زن بايد گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش مي گن مرواريد در صدف
شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن
شهر هرت جايي است که 33 بچه کشته مي شن و ماموراي امنيت شهر مي گن: به ما چه. مادر پدرا مي خواستند مواظب بچه هاشون باشند
شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريالاي تلويزيونيشو توي کاخها مي سازن
شهر هرت جايي است که 2 سال بايد بري سربازي تا بليط پاره کردن ياد بگيري
شهر هرت جاييه که موسيقي حرام است حرام
شهر هرت جايي است که همه با هم خواهر برادرن اما اين برادرا خواهرا رو که نگاه مي کنن ياد تختخواب مي افتن
شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه
شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه
شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي
شهر هرت جايي است که همه شغلها پست و بي ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار
شهر هرت جايي است که وقتي مي ري مدرسه کيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي
شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است
شهر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه...
شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني مي گه: نمي دونم هر چي بابام بگه
شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر رو دعوت مي کني و شام مي دي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن
شهر هرت جايي است که هرگز نمي شه تو پشت بومش رفت مگر اينکه از يک طرفش بيفتي..
شهر هرت جايي است که .......

خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 13:17  توسط psycho | 

 

آقایی از اینکه هر روز به سرکار برود در حالیکه خانمش

هر روز در خانه باشد .خسته شده بود
او می خواست زنش ببیند به او در بیرون چه می گذرد.
بنابر این دعا کرد :
خدای عزیز :من هر روز سر کار می روم و 8 ساعت بیرونم

 در حالیکه خانمم در خانه می ماند. من می خواهم او بداند

 به من چه می گذرد؟
بنابراین لطفا اجازه بدین برای یک روز هم که شده

ما جای همدیگه باشیم.
خداوند با معرفت بی انتهایش آرزوی این مرد را برآورد کرد .
صبح روز بعد مرد با اعتماد کامل همچون یک زن از خواب بیدار شد و برای همسرش صبحانه آماده کرد بچه هارو بیدا کرد

 و لباسهای مدرسه شونو اماده کرد بهشون صبحانه داد

ناهارشان را تو کوله پشتی شون گذاشت و به مدرسه برد.
خانه رو جارو کرد, برای گرفتن سپرده به بانک رفت

به بقالی رفت جای خواب گربه هارو تمیز کرد سگ رو حمام داد

و ساعت یک بعد از ظهر بود که او با عجله مشغول درست کردن رختخوابها -به کار انداختن لباسشویی-جارو و گرد گیری

-وتی کشیدن آشپز خانه-رفتن به مدرسه برای آوردن بچه ها و

 سرو کله زدن با آنها در راه منزل -آماده کردن شیر و خوردنیها و

 گرفتن برنامهءبچه ها برای کار خانه -اتو کشی و مرتب کردن میز غذا

 خوری نگاه کردن تلویزیون حین اتو کشی در ساعت 4:30 بعد از ظهر

 و.......... (از ذکر انجام بقیه کارها فاکتور گیری شد) شد.
در ساعت 9:00 او از یک کار طاقت فرسای روزانه خسته شده بود..

 به رختخواب رفت در حالیکه

باید رضايت همسر در رختخواب را هم تامين کند ...

 

صبح روز بعد بلافاصله بعد از بیدار شدن از خواب گفت :
خدایا :من چه فکری می کردم من سخت در اشتباه بودم

که به موندن زنم در منزل روزانه غبطه می خوردم
لطفا و لطفا اجازه بده من به حالت اول خود برگردم .

خداوند با معرفت لامتناهی خود جواب داد:

پسرم من احساس می کنم تو درست را یاد گرفتی

 و خوشحالم که می خواهی به شرایط خودت برگردی ولی

 باید 9 ماه صبر کنی زیرا تو دیشب حامله شدی!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 13:8  توسط psycho | 
 

 

اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد.  مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »

رئيس صومعه بلافاصله او را  به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود . صبح فردا  از راهبان صومعه  پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم  اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»   

مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و  آنجا را ترك كرد.

چند سال بعد  ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .

راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي كردند و ماشينش را تعمير كردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.

صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند:

 :« ما نمي توانيم  اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»   

 اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ،

من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم.

 اگر تنها راهي كه من مي توانم

 پاسخ اين سوال را بدانم  اين است كه راهب باشم ،

 من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»

راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني

 و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همینطور

باید تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي.

 وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شد.»

مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت

 و در صومعه را زد.

 مرد گفت :‌« من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم  و

عمر خودم  را وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم .

 تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236, 284,232    عدد است.

 و 231,281,219, 999,129,382  سنگ روي زمين وجود دارد»

راهبان پاسخ دادند :« تبريك مي گوييم  . پاسخ هاي

تو كاملا صحيح است . اكنون تو يك راهب هستي .

 ما اكنون مي توانيم منبع آن

 صدا را به تو نشان بدهيم.»

رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي

راهنمايي كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»

مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :

« ممكن است كليد اين در را به من بدهيد؟»

 راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد.

پشت در چوبي يك در  سنگي بود . مرد درخواست كرد

تا كليد در سنگي را هم به او بدهند.

راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد.

پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت.

 او بازهم درخواست كليد كرد .

پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت.

و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ،

 ياقوت زرد و  لعل بنفش قرار داشت.

  در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين كليد آخرين در است »

. مرد كه  از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت.

 او قفل در را باز كرد. دستگيره را چرخاند و در را باز كرد .

 وقتي پشت در را ديد و

 متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي كه او ديد

 واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود.

.

.

..

.

.

.....اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ،

چون شما راهب نيستيد .

لطفا به من فحش نديد؛ خودمم دارم دنبال اون احمقي

كه اينو براي من فرستاده مي گردم تا

حقشو كف دستش بگذارم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 13:3  توسط psycho | 

امريکا

شما به رئيس‌جمهور امريکا می‌گوييد: «مادرت رو...»! ولی اتفاق خاصی
نمی‌افتد، فقط شما معروف می‌شويد و دربارهء مادر رئيس جمهور کتاب می‌نويسيد

و ميليون‌ها دلار درآمد کسب می‌کنيد! اما بعد از آن،

رئيس‌جمهور از شما به دادگاه شکايت می‌کند
و شما مجبور می‌شويد که بابت غرامت،

همهء‌ پولتان را به رئيس‌جمهور بدهيد


انگلستان

شما به نخست‌وزير انگلستان می‌گوييد: «مادرت رو...»! نخست‌وزير هم
به شما می‌گويد: مادر خودت رو


فرانسه

شما به رئيس‌جمهور فرانسه می‌گوييد: «مادرت رو...»! و بلافاصله ميليون‌ها نفر
از مردم به خيابان‌ها می‌ريزند و در حمایت از شما، به رئيس‌جمهور می‌گويند:

«مادرت رو...»! رئيس‌جمهور هم دربارهء جریحه ‌دار شدن احساساتش شعری

می‌سرايد و آنرا در روزنامه‌ها و مجلات و راديو و تلويزيون منتشر می‌کند


ژاپن

شما به نخست‌وزير ژاپن می‌گوييد: «مادرت رو...»! نخست‌وزير تعظيم می‌کند

و به شما می‌گويد: ببخشيد، ولی فکر نکنم مادرم از شما خوشش بياد


آلمان

شما به صدراعظم آلمان می‌گوييد: «مادرت رو...»! پليس به سراغ شما می‌آيد و به
شما می‌گويد: لطفاً با مادر صدراعظم کاری نداشته باشيد


سوئد

شما به نخست‌وزير سوئد می‌گوييد: «مادرت رو...»! از مردم ر‌أی‌گيری می‌شود که
آيا شما مادر نخست‌وزير را... يا نه؟!

اگر رأی مثبت داده شود، شما مادر نخست‌وزير را...! ولی اگر رأی منفی داده

نخست‌وزير دست شما را در مقابل دوربين‌های تلويزيونی
می‌فشارد و برای شما آرزوی موفقيت می‌کند

ترکيه

شما به رئيس‌جمهور ترکيه می‌گوييد: «مادرت رو...»! و رئيس‌جمهور هم اسلحه اش
را در می‌آورد و به شما شليک می‌کند. اگر شما کُرد باشيد،

رئيس‌جمهور مورد تشويق قرارمی‌گيرد! وگرنه او را به دادگاه احضار می‌کنند و

او در بين راه فرار می‌کند و به يونان پناهنده می‌شود


سوئيس

شما به نخست‌وزير سوئيس می‌گوييد: «مادرت رو...»! منشی دفتر نخست‌وزير با شما
تماس می‌گيرد و شماره تلفن مادر نخست وزير را به شما می‌دهد تا شخصاً با خودش
هماهنگ کنيد


هند

شما به نخست‌وزير هند می‌گوييد: «مادرت رو...»! نخست‌وزير شما را به خانه‌اش
دعوت می‌کند و خاکستر مادرش را که سالها پيش مُرده به شما نشان می‌دهد و

برای شما آوازمی‌خواند و گريه می‌کند.

شما هم متأثر می‌شويد و به خانه برمی‌گرديد و می‌بينيد که
خانواده‌تان ناپديد شده‌اند و سالهای سال به دنبال خانوادهء‌ خود از اين شهر به آن
شهر آواره می‌شويد و سرانجام در فقر و غربت،

از غم و گرسنگی می‌ميريد و از داستان
زندگی شما بيش از هزار و هفتصد فيلم سينمايی ساخته می‌شود


کانادا

شما به نخست‌وزير کانادا می‌گوييد: «مادرت رو...»!

مادر نخست‌وزير خبردار می‌شود
و مقاله‌ای فمينيستی در روزنامه چاپ می‌کند و

تبعيض جنسی را به شدت مورد انتقاد قرار
می‌دهد و از شما می‌خواهد که پدر نخست وزير را...ا


کلمبيا

شما به رئيس‌جمهور کلمبيا می‌گوييد: «مادرت رو...»! بعد وصيتنامه‌تان را می‌نويسيد
و در اولين فرصت خود را دار می‌زنيد!

چند روز بعد جسد شما را در حوالی که طناب دار دور
گردنتان است و با گلوله سوراخ ‌سوراخ شده‌ و با اسيد سوزانده شده‌ايد،

پيدا می‌کنند! پزشک قانونی جسد شما را لاشهء سگ تشخيص داده

و در حومه شهر دفن می‌کند


چين

شما به رئيس‌جمهور چين می‌گوييد: «مادرت رو...»!

رئيس‌جمهور هم به صورت لفظی،
هم شما و هم خانواده‌ تان را...!

سپس شما به همراه خانواده ‌تان به کرهء ‌ماه تبعيد
می‌شويد


ايتاليا

شما به نخست‌وزير ايتاليا می‌گوييد: «مادرت رو...»! روزنامه‌ها خبر رسوايی مادر
نخست‌وزير را چاپ می‌کنند و مافيا به خاطر شهوت زيادتان،

به شما پيشنهاد همکاری در
زمينهء تهيهء‌ فيلم‌های پورنو می‌کند! نخست‌وزير هم برای تلافی

، يک بازی دوستانهء
فوتبال بين تيم محبوب خودش و تيم محبوب شما ترتيب می‌دهد و

داور بازی را می‌خرد و
تيم محبوب شما را با نتيجهء مفتضحانه ‌ای شکست می‌دهد


روسيه

شما به رئيس‌جمهور روسيه می‌گوييد: «مادرت رو...»! فردای آن روز شما دچار يک
سانحه شده و در تصادف با اتومبيل کشته می‌شويد!

به خانوادهء شما اطلاع داده می‌شودکه شما در حال مستی رانندگی کرده‌ايد و

شدت تصادف چنان زياد بوده که بدن شما تکه ‌تکه شده است


عربستان

شما به رئيس‌جمهور عربستان می‌گوييد: «مادرت رو...»! همه به شما می‌خندند،

چون عربستان رئيس‌جمهور ندارد! شما متوجه اشتباه خود می‌شويد و

اين دفعه به پادشاه عربستان می‌گوييد: «مادرت رو...»!

همه از خنده دست می‌کشند و پادشاه هم زبان شما را قطع می‌کند

ايران

چــــی؟! شما به رئيس‌جمهور ايران می‌گوييد: «مادرت رو...»؟؟؟!!

 متأسفم دوست من، ديگر دير شده! خيلی وقت است که رئيس‌جمهور ایران

 نه تنها مادرت رو، بلکه خودت و خواهر و برادر و پدر و اقوام و

همسر و فرزندانت رو...!                          خبر نداری....!!!!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 13:53  توسط psycho | 
در شهري در انگليس، آرايشگري زندگي مي‌كرد كه سالها بچه‌دار نمي‌شد. او نذر كرد كه اگر بچه‌دار شود، تا يك ماه سر همه مشتريان را به رايگان اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او بچه‌دار شد! روز اول يك شيريني فروش وارد مغازه شد. پس از پايان كار، هنگامي كه قناد خواست پول بدهد، آرايشگر ماجرا را به او گفت. فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، يك جعبه بزرگ شيريني و يك كارت تبريك و تشكر از طرف قناد دم در بود. روز دوم يك گل فروش به او مراجعه كرد و هنگامي كه خواست حساب كند، آرايشگر ماجرا را به او گفت. فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، يك دسته گل بزرگ و يك كارت تبريك و تشكر از طرف گل فروش دم در بود. روز سوم يك مهندس ايراني به او مراجعه كرد. در پايان آرايشگر ماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد. حدس بزنيد فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، با چه نظره‌اي روبرو شد؟ فكركنيد. شما هم يك ايراني هستيد. . . . چهل تا ايراني، همه سوار بر آخرين مدل ماشين، دم در سلماني صف كشيده بودند و غر مي‌زدند كه پس اين مردك چرا مغازه‌اش را باز نمي‌كند.
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 13:17  توسط psycho | 

 

  

تحقيقات نشان داده كه فقط 20% مردها عقل دارند

  80% بقيه زن دارند !!!!!!! ؟؟؟؟؟؟؟

  

مردها بر اثر كمبود عاطفه ازدواج مي كنند

    بر اثر كمبود حوصله طلاق مي دن

ولي نكته جالب اينه كه بر اثر كمبود حافظه دوباره ازدواج مي كنند !!!! ؟؟؟؟؟؟؟

 

  مردها سه تا آرزو دارن :

- اونقدر كه مامانشون مي گن خوش تيپ باشن !

- اونقدر كه بچه شون مي گن پولدار باشن !

و مهمتر از همه اينكه :

- اونقدر كه زنشون شك داره زن داشته باشن !!!!!! ؟؟؟؟؟؟؟

 

 

- بيشتر مردان موفقيت شون رو مديون زن اولشون هستند و

 زن دومشون رو مديون موفقيت شون !!!!!!!!! ؟؟؟؟؟؟؟؟

 

مرد اولي :  امان از دست اين زنها !؟  زنم تمام دارائيمو برداشت و رفت !

دومي : خوش به حالت !   زن من تمام دارائي مو برداشت و نرفت !!!! ؟؟؟؟؟

   

- زن به شوهر :  من احمق بودم كه باهات ازدواج كردم !

مرد :  عزيزم چرا عصباني مي شي !  خب من هم عاشقت بودم اينو نفهميدم !!!! ؟؟؟؟؟

   

- اگه مي بيني اينقدر دوستت دارم

اگه مي بيني اينقدر منتظرت مي شم

اگه مي بيني تو دنيا با هيچ كس عوضت نمي كنم

 باور كن X زدي تو توهمي !!!! ؟؟؟؟؟؟

 

   

فرق پير دختر با پير پسر:

- اولي موفق نشده ازدواج كنه

ولي دومي موفق شده ازدواج نكنه !!! ؟؟؟

      

- يه ضرب المثل آموزنده هست كه مي گه :

مردن براي زني كه عاشقشي از زندگي باهاش آسون تره !!!!! ؟؟؟؟؟؟       

    

مرد به زن : عزيزم ممنونم ازت !  تو اعتقاد به دين رو به زندگيم آوردي! 

 چون من قبل از ازدواج معتقد بودم جهنم اصلا" وجود نداره !!!!! ؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 12:46  توسط psycho | 
 

 

 

کتاب اول دبستان دراین دوره و زمونه

 

 

دهقان فداكار پير شده و احتیاج به کمک داره،

در تهران مرغا هورمون خوردن خروس شدن،

خروسا مامانی شدن برای مرغا عشوه میان ،

چوپان دروغگو عزيز شده و کلی طرفدار داره

 شنگول و منگول بزرگ شدن و گرگ شدن

 دارا و سارا رفتن فرانسه کبابی باز کردن،

كوكب خانم حوصله مهمون رو نداره و جواب

تلفن رو نمیده،

كبري موهاشو مش کرده و تصميم گرفته

دماغشو عمل كنه،

 روباه و كلاغ دستشون تو يه كاسست،

حسنك گوسفنداشو فروخته و پیکان خریده 

مسافرکشی می‌کنه، آرش كمانگير معتاد شده،

شيرين، خسرو و فرهاد رو پيچونده و

با دوست پسرش رفته اسكي،

رستم و اسفنديار اسباشونو فروختن و

موتور خریدن ميرن كيف قاپي....

                                         

         راستي چي به سر ما اومده؟؟!!

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 23:40  توسط psycho | 
 

 

۱)خانم ها مثل راديو هستند. هر چي مي خواهند مي گويند ولي هر چه بگو يي نمي شنوند.

۲)خانم ها مثل شبكه اينترنت هستند، از هر موضوعي يك فايل اطلاعاتي دارند

۳)خانم هامثل چسب دوقلو هستند، اگر دستشان با گوشي تلفن مخلوط شد, ديگر

 بايد سيم را بريد

۴)خانم ها مثل موتور گازي هستند، پر سر و صدا , كم سرعت , كم طاقت

۵)خانم ها مثل رعد و برق هستند، اول برق چشمهاشون مي رسه , بعد رعد صداشون

۶)خانم ها مثل ليمو شيرين هستند، اول شيرين و بعد تلخ مي شوند

۷)خانم ها مثل موبايل هستند، هر وقت كاري مهم پيش مي آيد در دسترس نيستند

۸)خانم ها مثل گچ هستند، اگر چند دقيقه مدارا كنيد آنچنان سخت مي شوند

كه هيچ شكلي نمي گيرند

۹)خانم ها مثل كنتور برق هستند، هر چند سالي يكبار سن آنها صفر مي شود

۱۰)خانم مثل فلزياب هستند، هرگاه از نزديكي طلافروشي رد مي شوند

عكس العمل نشان مي دهند:

اگه تيپ بزنيم بريم سر كار، ميگن ببينم با كي قرار داري؟

اگه لباسهاي معمولي بپوشيم، ميگن تواصلا' سليقه نداري

اگه زياد بگيم دوستت دارم، ميگن باز چه نقشه اي تو سرته

اگه نگيم دوستت دارم، ميگن پاي كسه ديگه اي وسطه

اگه زياد بهشون زنگ بزنيم، ميگن به من اعتماد نداري

اگه زنگ نزنيم، ميگن انگار سرت خيلي شلوغه

اگه تو خونه زياد بخنديم، ميگن ديونه شدي

اگه كم بخنديم، ميگن بخت النحس

اگه شام بخواهيم، ميگن فقط فكر شكمشه

اگه شام نخواهيم، ميگن ذليل مرده شام با كي كوفت كردي!

 

 

                                                                         شما بگين ما چيکار کنيم؟...

 

                                                                                                           ...Psycho...

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 23:26  توسط psycho | 
 

روزي، وقتي هيزم شكني مشغول

قطع كردن يه شاخه درخت بالاي

رودخونه بود ، تبرش افتاد تو رودخونه.

وقتي در حال گريه كردن بود يه

فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه

مي كني؟ هيزم شكن گفت كه تبرم

توي رودخونه افتاده. فرشته رفت و با

يه تبر طلايي برگشت. " آيا اين تبر

توست؟" هيزم شكن جواب داد: " نه

فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار

با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد كه

آيا اين تبر توست؟ دوباره، هيزم شكن

جواب داد : نه فرشته باز هم به زير آب

رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و

پرسيد آيا اين تبر توست؟ جواب داد:

آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال

شد و هر سه تبر را به او داد و هيزم

شكن خوشحال روانه خونه شد يه روز

وقتي هیزم شکن داشت با زنش كنار

رودخونه راه مي رفت زنش افتاد توي

آب.(ههههه!!!) هيزم شكن داشت

گريه مي كرد كه فرشته باز هم اومد و

پرسيد كه چرا گريه مي كني؟ اوه

فرشته، زنم افتاده توي آب فرشته

رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و

پرسيد : زنت اينه؟ " آره " هيزم شكن

فرياد زد فرشته عصباني شد. " تو

تقلب كردي، اين نامرديه" هيزم شكن

جواب داد : اوه، فرشته من منو

ببخش. سوء تفاهم شده. ميدووني،

اگه به جنيفر لوپز " نه" ميگفتم تو

ميرفتي و با كاترين زتاجونز مي

اومدي. و باز هم اگه به كاترين زتاجونز

"نه" ميگفتم تو ميرفتي و با زن خودم

مي اومدي و من هم ميگفتم آره .

اونوقت تو هر سه تا رو به من مي

دادي اما فرشته، من يه آدم فقيرم و

توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم، و

به همين دليل بود كه اين بار گفتم آره.

نكته اخلاقي اين داستان اينه كه هر

وقت يه مرد دروغ ميگه به خاطر يه

دليل شرافتمندانه و مفيد مي باشد

 

                                   

                                       ...Psycho...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 20:26  توسط psycho | 
 

 

خوشبختانه يک مرد بعد از مدتها وقت گذاشته و موارد مردانه اي رو كه به نظرش رسيده براي خانمها ممكنه مفيد واقع بشه به رشته ي تحرير دراورده. پس لطفا بخونيد و دقت کنيد که تمام اين قوانين با عدد يک شماره گذاري شدن يعني هيچ کدومشون برتري نسبي به ديگري ندارند

 

 

1 - مردها نميتونن فکر کسي رو بخونن.

1- ديدن مسابقه فوتبال مثل تماشاي ماه شب چهارده توي آسمون جذاب و قشنگه. اجازه بديد همينطور بمونه.

1- خريد کردن، مسابقه فوتبال نيست و امکان نداره که ما به خريد به اين شکل نگاه کنيم.

1- گريه کردن يک جور تهديد به حساب مياد.

1- لطفا چيزي رو که مي خواهيد، واضح بگيد. اجازه بديد کمي روشن تر بگم، اشارات زيرکانه، اشارات قوي و اشارات مبرهن ولي غير مستقيم به يک موضوع اصلا به کار نمي آد. لطفا اصل درخواستتون رو واضح بگيد.

1- "بله" يا "خير" بهترين جواب ممکن به خيلي از سوالات هستند.

1- لطفا در صورت نياز به حل يک مشکل، پيش ما بياييد و درد دل کنيد، اين کاريه که ما مردا انجام ميديم. همدردي کردن وظيفه دوستان مونث شماست نه ما مردها.

1- سردردي که هفده ماهه داره شمارو آزار ميده يک مشکل واقعيه لطفا يک پزشک رو ببينيد.

1- هر مطلبي که شيش ماه پيش از طرف ما مردها گفته شده الان به عنوان استدلال غير قابل قبوله. در واقع تمام نظرات ما فقط براي هفت روز معتبرند نه بيشتر.

1- اگر فکر مي کنيد چاقيد، خوب احتمالا هستيد. لطفا از ما نپرسيد.

1- اگر مطلبي که ما گفتيم رو ميشه دو جور ازش برداشت کرد و يکي از اين برداشتها شما رو عصباني و ناراحت ميکنه منظور ما اون يکي برداشت بوده.

1- شما ميتونيد يا از ما بخواهيد که کاري رو انجام بديم يا بهمون بگيد که چطوري انجامش بديم. نه هر دوش. اگر شما از قبل ميدونيد که چطوري ميشه اون کارو بهتر انجام داد خوب خودتون دست بکار شيد.

1- کريستوف کلمب احتياجي نداشت که مسير رو بهش ياد بدن. ما هم همينطور

1- تمام مردها فقط در 16 رنگ اشيا رو ميبينند. دقيقا مثل ويندوز default . براي ما هلو يک ميوه است نه رنگ. پرتقال هم يک جور ميوه است نه رنگ. ما واقعا نمي فهميم رنگ پوست پيازي يعني چي.

1- اگر ما از شما بپرسيم چي شده و شما بگيد "هيچي" ما هم طوري رفتار ميکنيم که انگار هيچ اتفاقي نيفتاده. ما ميدونيم که شما دروغ ميگيد اما فقط ارزششو نداره که آدم سرشو بخاطرش درد بياره

1- وقتي ما دوتايي قراره بريم جايي، چيزي که شما پوشيديد کاملا مناسب و قشنگه … اينو واقعا ميگم

1- شما به اندازه ي کافي لباس داريد

1- شما کفش، زيادي هم داريد

1- من کاملا خوش فرمم. گرد هم يک جور فرمه خوب

1- ممنونم که اينو خوندید...قبلا از همکاری شما کمال تشکر را دارم.

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 1:4  توسط psycho | 
 

سلام...

روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است . تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد . در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود تا ايميل هاي خود را چک کند . اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را بر نقش زمين ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد:

گيرنده : همسر عزيزم
موضوع : من رسيدم

ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش انها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مي اد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا ميبينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه . واي چه قدر اينجا گرمه  !!!

 

                                                                                  

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 17:54  توسط psycho | 

 

 

سلام....

بد ترین قسمت توبه کردن میدانید چیست....!؟!؟ اینکه  کاری را که قبلا

میفرمودید ....حالا انجام ندید ....اونم بد از یک....مدت طولانی...!

نه اینکه ما در تبعید گاه(طرح) بسر میبریم.....زمانیکه برای مدت بسی اندک

به کاشانه مراجعه مینماییم......نمی دانیم....که چرا همواره زمان کم

می آوریم....یعنی با اینکه صبحها ۲ ساعت زود تر از خواب بیدار میشویم

باز هم زمان برای ما حول همان محور ۲۴ ساعت میچرخد...!

عرض میشود....شب گذشته ...ما را مفتخر نمودند....و به یک مهمانی آن هم

از آن مهمانی ها....! دعوت کرده بودند....ما نیز که اندر راه های ناز کردن ید

 طولایی داریم.....اندکی ناز نمودیم.....البته پیاز داغش را زیاد نکردیم

چراکه....ترسیدیم....میزبان از دعوت ما پشیمان گردد....پس.....از برای

رفتن....بسیار خود را شستشو داده....آرایش و پیرایش فراوان نموده.....طبق

معمول اندکی دیر تر(با کلاس جلوه کنیم!) پا به منزل ایشان گذاردیم...!

از توصیف فضای مهمانی معذوریم....چرا که بیم آن میرود شما ب گناه

آلوده شوید.....!

اما از توبه بگوییم......که مدتیست ما بسی رو بخوبی نهاده ایم.....

و خیلی از کار ها را انجام نمی دهیم....اندکی پس از ورود....

میزبان که خانمی بسی محترم میبود.....از ما دعوت نمودند...که بجمع

خوردنگان مسکرات...بپوندیم....که ما دعوت ایشان را لبیک نگفتیم....بسی

پوزش خواستیم.....ایشان اندکی بر افروختند.....تعدادی ناسزا حواله ما کرده

....رفتند....ما دلمان را خوش کردیم....که .....هه هه هه....بخورید از این

مایعات دست ساز ....تا اندکی بعد کور شوید.....که با اندکی جستجو متوجه

شدیم.....مسکرات ایشان از نوع خارجی.....و بسیار گران قیمت بوده....که

ما حتی تا بحال آن را ندیده ایم....!

این شد که از ما تحت ما اندکی دود برخواست....ولی ما سریعاْ با  کپسول

ترس از خدا.....آن را خاموش نمودیم....!

در همین حین....جماعتی از دوستان میزبان....وارد شدند....که جلل خالق

۳فاز از ما پراندند......چنان برق آن قوی بود که مو بر تن ما سیخ گردانید....

البته فقط بر مو ها تاثیر گذارده.....سایر جاها را کنترل فرمودیم...!

ما نمیدانیم.....این چه رسمیست...که تا نخواهی فراوان میشود و

وفور نعمت !     و چون خواهی ... نایاب و کیمیا  !

حال ما مانده بودیم در عجب....که خداوند چه میکند با ما جماعت فانی...!

از طرفی نعماتی می دهد....که خود نیز گاها (استغفرالله) در کف آن مانده

و از طرف دیگر.....سرب داغ اندر ما تحت را وعده گاه عمل نکنندگان 

میگرداند !

البته.....ما بسی اندیشناکیم.....که فردا.....خداوند بسی به ما بخندد...که

ای در گل مانده....همانا  ما چون شما را برای روشن نمودن آتش جهنم

ساخته ایم....پس هر چه کرده اید....زکی...! هیچ مفید فایده نبوده.....

پس بروید که حرارت دوزخ پایین آمده و به وجود شما بسی نیاز است   !

 

                                                                        

                                                                                 ...Psycho...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 17:46  توسط psycho | 
 

سلام.....

میگن:.......شاد كردن قلبي با يك عمل ،

بهتر از هزاران سر است كه به نيايش خم شده باشد.....

یکی میتونه بمن بگه چرا اینجا......

قلب های همه غمگینه...!؟!

چرا تو چشم های همه که نگاه میکنی......

همیشه یک غبار از غم رو میتونی ببینی.....؟!؟!

 

 

                                                                                     ...Psycho...

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 19:59  توسط psycho | 

 

سلام....

شما رو نمی دونم.....ولی من که شب ها یکم می ترسم....!

مخصوصاْ وقتیکه صدایه گرگو شغالا  بلند میشه اینجا...

......آها.....نگفته بودم بهتون.....من رفتم طرح....و در اونجا شدم پزشک

خانواده.....بیچاره اونایی که سرو کارشون با من بیفته...!

اینجا تقریباْ روز در میون تلفن قطع میشه.....واسه همین....فکر نمی کنم

زود به زود بتونم آپ کنم.....

اینجا اومدن من جریانات داره که میگم براتون در اولین فرصت......

فعلا مواظب خودتون باشین.........................

 

 

 

                                                                                 ...Psycho...

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 13:34  توسط psycho | 
 

 

 

چقدر سخته تویه چشمهای یه نفر که تمامه زندگیتو به گ*ه کشیده

زل بزنی

و بجایه اینکه لبریز از کینه و نفرت بشی

گرمایه لبانشو توی شیار های قلبت احساس کنی!

و یا.......

سرتو به دیواری تکیه بدی که یکبار زیره آواره خیانتش له شدی...!

و یا........

ساعتها درتنهایی اتاقت تمامه وجودشو لجن مال کنی

ولی در کنارش

فقط با لکنت بتونی از وضعیت زندگیه جدیدش سوال کنی..!

و یا........

 زمانی که بغض گلوتو فشار میده

پشتتو به اون کنی...

تا نبینه که سنگم میتونه اشک بریزه

و یا.........

چون همیشه با بقیه فرق داشتی

و

 نتونستی گوژ پشته روحتو ازش پنهان کنی

بایستی برای ابد در نوتردام نفرت اون سوزانده بشی...!

 

                                                                        

 

                                                                            ...Psycho...

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 17:27  توسط psycho | 

 

اول از همه برايت آرزو ميكنم كه عاشق

شوي ،

و اگر هستي ، كسي هم به تو عشق

بورزد ،

و اگر اينگونه نيست ، تنهاييت كوتاه باشد ،

و پس از تنهاييت ، نفرت از كسي نيابي.

آرزومندم كه اينگونه پيش نيايد .......

اما اگر پيش آمد ، بداني چگونه به دور از

نااميدي زندگي كني.

برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته

باشي ،

از جمله دوستان بد و ناپايدار ........

برخي نادوست و برخي دوستدار ...........

كه دست كم يكي در ميانشان بي ترديد

مورد اعتمادت باشد .

و چون زندگي بدين گونه است ،

برايت آرزو مندم كه دشمن نيز داشته

باشي......

نه كم و نه زياد ..... درست به اندازه ،

تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قراردهند ،

كه دست كم يكي از آنها اعتراضش به حق

باشد.....

تا كه زياده به خود غره نشوي .

و نيز آرزو مندم مفيد فايده باشي ، نه

خيلي غير ضروري .....

تا در لحظات سخت ،

وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است،

همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سرپا

نگاه دارد .

اميدوارم سگي را نوازش كني ، به پرنده

اي دانه بدهي و به آواز يك

سهره گوش كني ، وقتي كه آواي

سحرگاهيش را سر ميدهد.....

چراكه به اين طريق ، احساس زيبايي

خواهي يافت....

به رايگان......

اميدوارم كه دانه اي هم بر خاك

بفشاني .....

هر چند خرد بوده باشد .....

و با روييدنش همراه شوي ،

تا دريابي چقدر زندگي در يك درخت وجود

دارد.

به علاوه اميدوارم پول داشته باشي ، زيرا

در عمل به آن نيازمندي.....

و سالي يكبار پولت را جلو رويت بگذاري و

بگويي :

" اين مال من است " ،

فقط براي اينكه روشن كني كدامتان ارباب

ديگري است !

اگر همه اينها كه گفتم برايت فراهم شد ،

ديگر چيزي ندارم برايت آرزو

كنم ......................

     

                       

                                  ويكتور هوگو

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 2:8  توسط psycho | 
 

سلام....

می گویند در جریان جنگ جهانی دوم سربازی آمریکایی به همرزم فرانسوی

خویش گفت: ما برای شرافتمان می جنگیم ولی شما فرانسویان برای پول

 می جنگید....سرباز فرانسوی گفت:...بله... آدمها برای آنچه ندارند میجنگند

 

 

حال ما مانده ایم.....آیا آدمها آنچه که هستند ...نیستند..! ویا آنچه که نیستند

...هستند...! و یا آدمها چه هستند که ما نیستیم..؟!؟!

 

                                                                           ...Psycho...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 23:43  توسط psycho | 
 

امام جمعه شيراز: بسياري از بيماري‌هاي امروز، نتيجه نسخه پزشكان است 

 

نماينده ولي فقيه در فارس و امام جمعه شيراز گفت: بسياري از بيماري‌هاي امروز، نتيجه نسخه‌هاي همين پزشكان است.

به گزارش خبرنگار ايرنا، آيت الله محي‌الدين حائري شيرازي عصر يكشنبه در ديدارتعدادي دانشجويان،استادان ومسوولان دانشگاه علوم پزشكي‌شيراز  افزود:همين رييس دانشگاه علوم پزشكي شيراز مي‌گفت كه داروهايي كه به مردم مي‌دهيم حداقل ‪ ۱۰۰‬عارضه جنبي دارد.

وي بابيان اينكه‌نتيجه تجويز استامينوفن‌ها به بيماران موجب زيان به كبد انسان مي‌شود، گفت: اما با اين حال هنوز هم استامينوفن تجويز مي‌كنيم.

امام جمعه شيراز خطاب به دست اندركاران علوم پزشكي، گفت: كارخانه پزشكي شما درست برعكس آنچه خداي متعال بنا كرده است، عمل مي‌كند.

وي اضافه‌كرد:البته من سرزنش نمي‌كنم،اما خوب، دانشگاه‌ها نبايد زيادمغرور بشوند.

حائري شيرازي با بيان اينكه دانشگاه يك سرشت و يك سرنوشت دارد، گفت:
زماني كه دانشگاه‌ها را بنا نهادند،متاسفانه در عصري بودند كه خودباوري كاهش پيدا كرده بود و مدت‌ها كشور ما درداخل به هرج و مرج مبتلا شده و نظم و نظام خود را از دست داده بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 23:35  توسط psycho | 
 

معادله های منطقی

 

 لطفاً جبهه گیری های فمینیستی یا مردسالارانه نکنید

انسان = خواب + خوراک + کار + لذت
الاغ = خواب + خوراک
نتیجه میگیریم
انسان = الاغ + کار + لذت
آنگاه
انسان – لذت = الاغ + کار
به عبارت دیگر
انسان بدون لذت = الاغ کارگر



مرد = خواب + خوراک + پولسازی
الاغ = خواب + خوراک
در نتیجه
مرد = الاغ + پولسازی
آنگاه
مرد – پولسازی = الاغ
به عبارت دیگر
مرد بی پول = الاغ



زن = خواب + خوراک + خرج کردن
الاغ = خواب + خوراک
در نتیجه
زن = الاغ + خرج کردن
آنگاه
زن – خرج کردن = الاغ
به عبارت دیگر
زن بدون خرج = الاغ


نتیجه اخلاقی
مرد پول در میاره تا زن خر نشه
زن خرج میکنه تا مرد خر نباشه
مرد + زن = دو خر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 23:17  توسط psycho | 
 

 

 

سلام....

شما رو نمی دونم.....

ولی خیلی هارو میشناسم که خودشون رو پشته نقابه   

 محبت...دوستی...عشق...غمخواری...فداکاری...راستگویی...

عصمت...پاکدامنی...حیا...و...................

مخفی میکنن....!

شما روزی چند تا نقاب میزنین...؟

تا حالا شموردین؟؟؟؟

 

 

                                                                     ...Psyho...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 2:21  توسط psycho | 
 

سلام.....

چقدر دیر میگذره....ثانیه ها رو میگم.....داری بهشون نگاه میکنی....خیلی

راحت میگذرن....رنگ قرمزش چشماتو میزنه....با خودت فکر میکنی....

اینا لحظات منه.....شاید بشه اسمشو عمر گذاشت....سمت چپتو نگاه

میکنی....نمیدونی چرا...!!!     ولی همیشه از چپ شروع میکنی....!

یه زنو مردو میبینی.....خانومه داره واسه آقا هه خیلی با تلاطم سخن وری

میکنه....آقاهه داره بی توجه گوش میده......تجربت بهت میگه ...اونا

زنوشوهرن....چون خانومه تنها سخنوره میدونه...!

آقاهه داره ....گوش میده....ولی تو میفهمی حواسش جایه دیگست....

نگاهشو تعقیب میکی....داره به یک باربی خانم که اونور منتظر تاکسیه نگاه

میکنه....با حسرت...لباشو می جوه....! 

هنوز شمارش ثانیه های قرمز ادامه داره....باربی خانم.....متوجه نگاههای

خواهشانه شده....دکمه پائین مانتوشو باز میکنه.....شاید واسه اینکه مثلا

بتونه از خودش دفاع کنه.....یا شاید واسه اینکه پاهای قلمیش یکم هوا

بخوره.....!

خانومه کماکان داره حرف میزنه....تنفس داغ آقاهرو از همین دورم

میتونی...احساس کنی....!     

 دستش آروم از رو فرمون...بسمت پائین میره....شاید زیپش باز شده

باشه...باید ببندش....!

آخرین ثانیه های قرمز داره تموم میشه....آقاهه متوجه نگاههای سنگین رو خودش شده.....

                         تورو نگاه میکنه... 

                           با یه چشمک و یک نیشخند بدرقش میکنی....

                           چون از اونجا به بعد راهتون عوض میشه.....!

 

                                                                               ...Psycho...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 1:38  توسط psycho | 
 

ترا قسم به حقیقت...ترا قسم به وفا

ترا قسم به محبت...ترا قسم به صفا

ترا بمیکده ها و ترا به مستی و می

ترا بزمزمهءجویبار و ناله نی

ترا به چشم سیاهی که مستی آموزد

ترا به آتش آهی که خانمان سوزد

ترا قسم به دل و آرزو...به رسوایی

ترا به شعلهء عشق و ترا به شیدایی

ترا قسم بحریم مقدس مستی

ترا به شور جوانی...ترا به این هستی

ترا به گردش چشمی که گفتگو دارد

ترا به سینهءتنگی که آرزو دارد

ترا به قصهءلیلی و غصهء مجنون

ترا به لالهء صحرا نشسته اندر خون

ترا بمریم خاموش و سوسن غمگین

ترا به حسرت فرهاد و نالهءشیرین

ترا بشمع شب افروز جمع سرمستان

ترا بقطرهء اشک چکیده در هجران

ترا قسم بغم عشق و آشنائیها

دل چو شیشه من مشکن از جدائیها

 

 

                                                                              ...Psycho...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 0:4  توسط psycho | 
 

 

سلام....

سوار ماشینی.....برعکس همیشه....آروم رانندگی میکنی...دلیلش نم نم

بارونیه که داره میاد....چقدر حالت بده....دلیلشو میدونی ولی سعی میکنی

فراموشش کنی....دیگه رسیدی.....جلویه همون کافی شاب همیشگی

کمافالسابق تنها....صاحبشو میشناسی.....اونم فکر میکنه

 که تورو میشناسه...!میاد جلو....باهات دست میده....از این همه صمیمت

بی خودی تهوع بهت دست میده...ولی باید لبخند بزنی....!

یه میز کنار پنجره رو انتخاب میکنی....دوست داری آدما رو زیر بارون نگاه

کنی....یکی یکی ....دوتا دوتا....بعضیا آهسته...بعضیا تندتند....

بوی تند یه عطر زنونه....حواستو سره جاش میاره....میزه کناریت....

۲ تا دختر نشستن....یکی شون نظرتو جلب میکنه....دقیق میشی....

بنظرت زیبا میاد....چشمهای عسلی تو زمینهء پوست گندمی....

تورو یاده عشق شخصیت اوله آخرین کتابی که خوندی میندازه...

قهوه ات رو میارن ...در حالی که داری مزمزش میکنی....

دوباره نگاهش میکنی....میدونی اوم تورو زیره نظر داره....

یه لحظه بهت نگاه میکنه....شاید ۴ ثانیه....شرم نگاهشو می بره...

گرمت میشه.....ضربان نگاه ها زیاد میشه.....معصومیت خاصی رو تو

نگاهاش جستجو میکنی....متوجه میشی میخوان برن....

میری بیرون....سرما رو احساس نمی کنی....

اونا سوار ماشینشون میشن.....میری کنارش....با یه لبخند روی لب....

خیلی جدی میگی....که هنوزم دنباله اون معصومیتی....!

                                            جواب:

                       ساعتی ۳۵ تومن...شبی ۵۰ تومن

                 این شمارم....خواستی بزنگ هماهنگ کنیم !

 

                                                  

                                                                       ...Psycho...

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 1:45  توسط psycho | 
 

سلام....

یک چراغ ۴۰ واتی روشنه....نشستی پشته یه صندلی که با هر بار تکیه

دادن صدایه نالش بلند میشه...!

از میون دود تنها رفیقت....داری به صفحه  مات مانیتور نگاه میکنی....سعی

میکنی فکرتو متمرکز کنی....کم کم یه روشنایی ضعیف تو ذهنت شروع

میکنه به سو سو زدن....حالا صداها واست واضح تر میشه....خنده ها... 

گریه ها....هق هق ضعیفی همراه با برق قطرات اشکی که هنوز گوشه

فکرت احساس میکنی...!

خطوط واضح تر میشن....تنها رفیقت داره میسوزه....وتو...

 توی دود اون شبح خاطرات مرده تو میبینی....ذرات خاکستر معلق در فضا با

نوره صفحه سرد مونیتور دارن به زیبایی جون میگیرن....گرماشو رو پوستت

احساس میکنی....فضا واست تاریک میشه....

                                                   ............آخرین بار .............

 ....زیبا شده بود....میتونستی تو نگاهش یک دنیا رو جستجو کنی....

حلقه اشک خدا حافظی..... و لرزش صدایه گرفته ای  که سرشار از یک نیاز

ساده ست.....تو میتونی بخشنده باشی.....

                                                               .....ولی .....

رفیقتو تویه نلبکی خاموش میکنی.....با محو شدن ذرات دود....خطوط روی

مونیتور واضحتر میشن.....

                                             آروم زمزمه میکنی:

                        

 

                                    کاش اندازه یک گیاه احساس داشتی....!

 

                                                                   ...Psycho...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 1:27  توسط psycho | 
 

سلام....

ما نمیدانیم چه بدی در حق کی کرده بودیم...که اینگونه نشیمنگاهمان مورد تهدید واقع شد....می گویید چرا ؟؟

 

امروز بتنهایی در خانه نشته بودیم در جواره جعبه هزار جادو(تلویزیون)....و همانا با کیف داشتیم ....شبکه مورد علاقه خویش FashionTV را مینگریستیم.....نمیدانیم چرا با اینکه مدتی است در توبه بسر میبریم....از دیدن این جماعت Barbie که در ستون یک از جلو ما رژه میروند...بسیار خر کیف میشویم....و البته در ذهن خویش معیار های همسر آینده را پس و پیش میکنیم.....البته خدای ناکرده شما فکر نکنید که ما اهل ور رفتن به خود یا زحمت دادن به دستانمانیم....که گناهی است بس بزرگ.....ولی از هرگونه خواب که همراه با یکی از این جماعت باشد بشدت استقبال میکنیم....!

در حین این عیش فزاینده...ب ناگاه میر غضب پدر خان با سگورمه هایی در هم وارد شدند....و مارا در این وضیعت فجیع ملاحظه نمودند....بسیار بر آشفتند....و با صدایه بلند مارا خطاب قرار دادند...که:

 

مردک....! دکتر شدی که شدی...! آدم که نشدی...! تو این ۷سال چی بهت یاد دادن؟...من ب سن تو بودم بچه داشتم...و تو در این ۲۰و اندی سال هیچ نکردی که هیچ....پیه کار و طرح خویش نیز نمی روی...! باید هر چه سریع تر تورا زن دهیم که شاید سر عقل بیایی...!؟!

پس ایشان رفتند....و ما ماندیم....و حوزمان که این چه بود که از آسمان نازل شد...!

اولاْ ما واقعا نمیدانیم خدا را چه میشود....! هر چه بیشتر از نواهیه الهی فاصله میگیریم...بیشتر نشیمنگاهمان مورد لرزش واقع میشود...!

ثانیاْ ما نمیدانیم...۷ سال درس خواندن چه ربطی به آدمیت دارد....؟!؟  والاه که ما در این مدت فقط آموختیم که درده جسمیه ملت را چه کنیم...! تازه که ب نظر ما این بسی هنر است خوب آموختن همین یک کار!

ثالثاْ ما نمیدانیم....آخر الحمدوالله ما که چند سالیست که وابستگیه مادی به جناب پدر نداریم....حال حق نداریم بده این همه مدت اندکی وقت خود را ب بطالت بگذرانیم...؟!؟!

رابعاْ ما نمیدانیم....یعنی با این وضع خراب ذهنی ....! برویم زن بستانیم...؟؟؟ خدا را خوش میآید!؟!؟

خامساْ ما کمکم داریم میدانیم...که خیلی چیز های دیگر را نیز نمی دانیم! پس احتمالاْ تا چد وقت دیگر سفری فلسفی به تبت خواهیم داشت..!

 

                                                                    ...Psycho...

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 1:45  توسط psycho |